میخواست اما .......
ميخواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ ميخواست بماند،
ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ ميخواست بنويسد، قلمي نداشت،
ميخواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن ميکرد.
ميخواست بگويد، لبان خشکيدهاش نميگذاشتند.
ميخواست بخندد، تبسم در صورتش محو ميشد. ميخواست بپرد،
ديگر آسمانش تنگ بود، ميخواست دست بزند و شادي کند،
ولي دستانش ياري نميدادند.
ميخواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد،
اما چيري راه تنفسش را بسته بود. ميخواست آواز سر دهد،
نغمه اش به سکوت مبدل شد. ميخواست پنجره کلبهاش را باز کند و
از ديدن زيباييها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت،
اين کار برايش غير ممکن بود.
ميخواست بيپروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت.
ميخواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد،
دستش جلو نميرفت. مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد
و عاشقشان است، لبش گشوده نميشد، مي خواست ستاره هاي آسمان
را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند.
آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت.
ميخواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود.
يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب) از دنيا گله نميکرد.
دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد (سيب)
ابريشم سياه دو چشمت
ياد آور شبي زمستاني است
من بي ردا
بدون وحشت دشنه
شادمانه خواب مي رفتم
ابريشم سياه دو چشمت خانه ي من است
آن خانه اي كه در آن
خواب مي روم و مي ميرم
آموخته ها.......
آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان . .
آموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.
آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه
زير پاي خلاق ترين فرد( خالق يكتا) است.
آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از ان مهمتر .
آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند. .
آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد
پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست آورم . .
آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق انها را تغيير نمي دهد. .
آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني
براي تلف كردن وجود ندارد. .
آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم.
آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت.)
آموخته ام كه : تنها كسي مرا شاد مي كند.كه مي گويد تو مرا شاد كردي .
آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است .
آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي آن
نزديكتر مي شوي سريعتر مي گذرد.
آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر انچه مي طلبيم را به ما نمي دهد .
آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم .
آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم .
آموخته ام كه: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه
لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .
آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است
براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش .
آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد .
آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .
آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست .
آموخته ام كه: خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن
دوست من........
اي دوست من ، من آن نيستم که مي نمايم. نمود پيراهني که به تن دارم
پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من
در امان ميدارد. آن « من » ي که در من است، اي دوست ،
در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري
زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي
جز عمل آرزوهاي تو نيستند. هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد »
من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من
در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست. تو نمي تواني انديشه هاي دريايي
مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم.
دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از
رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي
که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و
سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گويي نمي خواهم تو ببيني
يا بشنوي مي خواهم با شب تنها باشم. هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي
من به دوزخ خودم فرو مي روم حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک
بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را
آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني.
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد و من دوزخم را
بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ
تنها باشم. تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي
خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام
را ببيني . مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي
و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام.
ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را
به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ........................
گر چه با هم راه مي رويم ،
دست در دست........................
شبی .......
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس،
تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم.
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را
در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.
همین بود آخرین حرفت.!!!!
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت،
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس
غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم.
نمیدانم چرا رفتی......
نمیدانم شاید خطا کردم......
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،
نمی دانم کجا تا کی برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت،
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد.
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد.
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید،
کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:
تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا کردم.
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید....
و من در اوج پاییزی ترین حالت یک دل.....
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر،
نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
قصه عمو صحرا و ننه دریا
يکی بود يکی نبود
جز خدا هيچکی نبود
زير اين طاق کبود
نه ستاره نه سرود
عمو صحرا تپلی ، با دو تا لپ گُلی ... پا و دستش کوچولو ..
ريش و روحش دوقلو......
چپقش خالی و سرد ، دلکش دريايِ درد ... درِ باغو بسته بود ...
دمِ باغ نشسته بود..............
عمو صحرا .. پسرات کو ؟؟؟
لبِ دريان پسرام ... دخترای ننه دريا رو خاطرخوان پسرام ...
طفليا تنگ غَلاغپر پاکشون ... خسته و مرده ميان از سر مزرعشون ..
تنشون خسته کار ... دلشون مردهِ زار ... دستشون پينه تَرَک ...
لباساشون نمدک ... پاهاشون لخت و پتی .. کج کلاشون نمدی ...
ميشينن با دل تنگ .. لب دريا ، سَرِ سنگ ... ميخونن ..
آخ که چه دلدوز و چه دلسوز ميخونن:
دخترای ننه دريا کومَه مون سردو سياس ...
چشم اميدمون اول به خدا بعد به شماس ...
کوره ها سرد شدن ... سبزه ها زرد شدن .. خنده ها درد شدن ...
از سَرِ تپه ،شبا ، شيهه اسبای گاری نمياد .. از دل بيشه ، غروب ،
چهچه سار و قناری نمياد ... ديگه از شهر سرود تکسواری نمياد ...
ديگه مهتاب نمياد .. کرم شبتاب نمياد ... برکت ار کومه رفت ...
رستم از شاهنومه رفت ... تو هوا وقتی که برق ميجه و بارون ميکنه ..
کمون رنگه به رنگش ديگه بيرون نمياد ..
رو زمين وقتی که ديب دنيا رو پر خون ميکنه ..
سوارِ رخشِ قشنگش ديگه ميدون نمياد ...
شبا شب نيست ديگه يخدون غمه ...
عنکبوتای سياه شب تو هوا تا ميتنه ...
ديگه شب مرواری دوزون نميشه ...
آسمون مثل قديم شبها چراغون نميشه ...
غُصهِ کوچيک و سردی مثل اشک ، جای هر ستاره سوسو ميزنه ...
سرِ هر شاخه خشک ، از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو ميزنه ...
دلا از غصه سياس ... آخه پس خونه خورشيد کجاس ؟؟ قفله ؟؟ بازش ميکنيم !!!
قهره ؟؟ نازش ميکنيم ... ميکشيم منتشو .. ميخريم همتشو ... مگه زوره ؟؟؟
به خدا هيشکی به تاريکيِ شب تن نميده !!!
موش کورم که ميگن دشمن نوره به تيغ تاريکی گردن نميده ....
دخترای ننه دريا رو زمين عشق نموند ...
خيلی وقت پيش باروبنديلشو بست خونه تکوند ...
ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نميشه ...
تو کتابم ديگه اونجورچيزا پيدا نميشه ...
دنيا زندون شده نه عشق .. نه اميد .. نه شور ...
برهوتی شده دنيا که تا چشم کار ميکنه مرده ست و گور
نه اميدی ... چه اميدی ؟؟ به خدا حيف اميد
نه چراغی .. چه چراغی ؟؟ چيز خوبی ميشه ديد ؟؟؟
نه سلامی ... چه سلامی !! همه خون تشنهِ هم
نه نشاطی .. چه نشاطی ؟؟ مگه راهش ميده غم ؟؟
داش آکُل مردِ لوطی .. تهِ خندق ، تو قوطی .. تهِ باغِ بیبی جون ..
جمجمک برگ خزون..................
ديگه ده مثل قديم نيست که از آب دُر ميگرفت ...
باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر ميگرفت
آب به چشمه ؟؟ حالا رعيت سَرِ آب خون ميکنه !!
واسه چار چيکهِ آب چهل تارو بيجون ميکنه
نعشا ميگندن و ميپوسنو شالی ميسوزه
پای دار قاتل بيچاره همونجور توهوا چشم ميدوزه
چی ميجوره تو هوا ؟؟ رفته تو فکر خدا ؟؟؟
نه برادر !!! تو نخِ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد ... پوکه نشاء دون بزنه........
اگه بارون بزنه .. آخ اگه بارون بزنه............
دخترای ننه دريا دلمون سردو سياس ..
چشم اميدمون اول به خدا بعد به شماس ...
ازتون پوست پيازی نميخوايم خودتون بَسِمونين
بغچه جاهازی نميخوايم ... چادر يزدی و پاچين نداريم ..
زيرِ پامون حصيره .. قاليچه و قارچين نداريم ...
بذارين برکت جادوی شما ، دِهِ ويرونه رو آباد کنه ...
شبنم موی شما جيگرِ تشنمونو شاد کنه ...
شادی از بويِ شما مست شه همينجا بمونه ...
غم بره گريه کنون خونه غم جا بمونه...
پسرای عمو صحرا لب دريايِ کبود زير ابر و مه و دود ...
شبو از راز ساه پر ميکنن ... توی دريای نمور ميريزن اشکای شور ..
کاسه دريارو پُر دُر ميکنن....
دخترای ننه دريا ته آب ... ميشينن مست و خراب
نيمه عريون تنشون ... خزه ها پيرهنشون
تنشون هرم سراب .. خندشون قُلقُلِ آب
لبشون تُنگِ نمک .. وصلشون خندهِ شَک
دلشون دريايِ خون .. پای ديفار خزه ... ميخونن زجه کنون
« پسرای عمو صحرا لبتون کاسه نبات ...
صد تا هجرون واسه يه وصل شما خمس و زکات !!!
دريا از اشک شما شور شد و رفت ...
بختمون از دم در دور شد و رفت !!! راز عشقو سر صحرا نريزين
اشکتون شوره !! تو دريا نريزين ...
اگه آب شور بشه دريا به زمين دست نميده !
ننه دريام ديگه مارو به شما پس نميده ...
ديگه اونوقت تا قيامت دل ما گنجِ غمه ...
اگه تا عمر داريم گريه کنيم بازم کمه ...
پرده زنبوری دريل ميشه برج غممون ..
عشقتون دق ميشه تا حشر ميشه همدممون
مگه ديفار خزه موش نداره ؟؟
مگه موش گوش نداره ؟؟
موش ديفار ننه دريارو خبردار ميکنه ...
ننه دريا کج و کوج .. بد دل و لوس و لجوج جادو در کار ميکنه ..
تا صداشون نرسه لبِ دريای خزه ..
از لجش غيه کشون ابرارو بيدار ميکنه ...
اسبای ابر سياه تو هوا شيهه کشون ...
بشکه خالی رعد توی بوم آسمون ... آسمون قُروم قُروم ...
طبل آتيش دو دو دومب ... نعره موج بلا .. ميره تا عرش خدا ...
صخره ها از خوشی فرياد ميزنن .. دخترا از ته آب داد ميزنن
پسرای عمو صحرا دل ما پيش شماس !!
نکنه فکر کنين حقه زير سر ماس !!! ننه دريای حسود کرده اين آتش و دود
پسرا حيف که جز نعره و دلريسه باد هيچ صدای ديگهای به گوشاشون نمياد
غمشون سنگ صبور ...
کجکلاشون نمدک ... نگاشون خسته و دور .. دلشون غصه تَرَک ...
تو سياهی سوت و کور گوش ميدن به موج سرد ... ميريزن اشکای شور
توی دريای نمور ... جُمجُمک برق بلا ، طبل آتيش تو هوا ...
خيزخيزک موج عبوس تا دم عرش خدا ...
نه ستاره نه سرود .. لب دريای حسود ... زير اين طاق کبود
جز خدا هيچی نبود............
جز خدا هيچی نبود................
احمد شاملو
هر چه مي خواهد دل تنگت بگو.........
دل من مي خواهد از اين سياهي جنون آور سخن بگويد. دل من مي خواهد كه
از عطرغم انگيز مهر سخن بگويد. دل من مي خواهد ازخودش بگويد.
دل من مي خواهد از بي كسي و تنهاي اش بگويد. دلي كه ذره ذره اش زير
آوار قصه ها مدفون شد و صداي ناله اش همه را به عزا نشاند. دلي كه دوست مي داشت.
دلي كه هديه مي كرد؛همه ي عشقش را به تو. . . دلي كه مي گريست در نبود تو
و تو ندانستي و اين سكوت بيداد گر دل بي پناه مرا مي آزرد.
دلي كه سوخت و خاكستر شد. مردم اين ديار دل هاي خود را فراموش كرده اند.
مردم اين ديار دل دارند ولي نمي خواهند كه داشته باشند و به همين خاطر است
كه فراموش كرده اند تپيدنش را. اگر دل نبود؛ دل شكستگي هم نبود. دل دادگي
هم نبود؛ و زندگي هم نبود. براي زندگي كردن بايد دلي باشد. و شايد بايد دو دل باشد.
دلي كه دوست بدارد و دلي كه دوستش بدارند. من براي زندگي كردن يك دل دارم.
يك دل ترك خورده . . . دلي اثر انگشت دستان بي رحمت بر آن هنوز هم وجود دارد.
دلي كه حتي يك دريا هم نمي تواند اين همه غم را از آن پاك كند.
دلي كه فقط منتظر معجزه اي است و اين انتظار هر چند كه بيهوده است اما شيرين است.
دل من رفت و شكست و گم شد در اين تاريكي و من آرام آرام در اين سكوت تكراري به مردن
روحم فكر مي كنم.
غم من
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت 
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود،
برگ بید است که با زمزمه جاری باد،
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد.
تو تماشا کن که بهار دیگر
پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد،
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری و نه یاری دیگر.
حیف!!!!
اما من و تو دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است.
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام این صحرا این دریا
پر خواهم زد، خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
به گور سردم خواهم برد.
یه نفر...... یه جایی.........
يک نفر.... يک جايي و در هر شرایطی.....
تمام رؤيايش لبخند توست
وزماني که به تو فکر ميکنه
احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايي کردي
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش
يک نفر ... يک جاي... در حال فکر کردن به توست
دنياي غريبي است. روزگار خوبي نيست. تنهايي وبي كسي آزار مان مي دهد.
فضا سنگين تر از آن است كه بشود نفس راحتي كشيد.
اين كه احساس كني يك گوشه تنها افتاده اي خيلي دلگيراست.
ساعت را نگاه مي كني انگار تازگي ها وقت هم خيلي دير مي گذرد.
حتي نمي تواني زير ساية رؤياهايت بخزي و آن جا بار درد را از روي
سينه ات برداري . همدل كه هيچ حتي همزباني هم نيست تا بتواني پيشش
خودت را خالي كني. از زاري لبريزي اما اشكت خشک شده .
كاش مي توانستي يك دل سير گريه كني اما نمي تواني.
انگار هيچ كس به خاطر خودت دوستت ندارد. ديگردل قيمتي نيست.
كار وبار عشق هم از سكه افتاده . انگار روحي پاييزي سالهاست تن
همه را اشغال كرده. حالا چه خواهي كرد؟
آيا مي تواني به قلبت پشت پا بزني؟
